بلاگ

غزلیات شمس تبریزی

غزل شماره  156 گزیده غزلیات شمس

من غلام قمرم ، غیر قمر هیچ مگو — پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو — ور ازین بی خبری رنج مبر، هیچ مگو

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت — آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو

گفتم ای عشق من ازچیز دگر میترسم — گفت آن چیز دگر نیست دگر، هیچ مگو

من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت — سر بجنبان که بلی، جزکه به سر هیچ مگو

قمری، جان صفتی، درره دل پیدا شد — درره دل چه لطیف است سفر، هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه است این؟دل اشارت میکرد — که نه اندازه توست این، بگذر، هیچ مگو

گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است — گفت این غیر فرشته ست و بشر، هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیروزبر خواهم شد — گفت می باش چنین زیر و زبر، هیچ مگو

ای نشسته تو دراین خانه پر نقش و خیال — خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن، نه که این وصف خداست؟ — گفت این هست، ولی جان پدر هیچ مگو

 

اشعار مثنوی مولوی

مثنوی دفتر سوم – ابیات 4395-4404

چون در این دل برق مهر دوست جست — اندر آن دل دوستی می دان که هست

در دل تو مهر حق چون شد دو تو — هست حق را بی گمانی مهر تو

هیچ بانگ کف زدن ناید به در — از یکی دست تو بی دستی دگر

تشنه می نالد که ای آب گوار — آب هم نالد که کو آن آبخوار

جذب آب است این عطش در جان ما — ما از آن او و او هم آن ما

حکمت حق در قضا و در قدر— کرد ما را عاشقان همدگر

جمله اجزای جهان زان حکم پیش — جفت جفت و عاشقان جفت خویش

هست هر جزوی ز عالم جفت خواه — راست همچون کهربا و برگ کاه

آسمان گوید زمین را مرحبا — با توام چون آهن و آهنربا

آسمان مرد و زمین زن در خرد — هر چه آن انداخت این می پرورد

کپی رایت 2019 ثابت مدیا | قوانین وب سایت
تمامی حقوق وب سایت متعلق به محمد کاظم ثابت زاده می باشد.