بلاگ

اشعار مثنوی مولوی

مثنوی دفتر سوم – ابیات 4395-4404

چون در این دل برق مهر دوست جست — اندر آن دل دوستی می دان که هست

در دل تو مهر حق چون شد دو تو — هست حق را بی گمانی مهر تو

هیچ بانگ کف زدن ناید به در — از یکی دست تو بی دستی دگر

تشنه می نالد که ای آب گوار — آب هم نالد که کو آن آبخوار

جذب آب است این عطش در جان ما — ما از آن او و او هم آن ما

حکمت حق در قضا و در قدر— کرد ما را عاشقان همدگر

جمله اجزای جهان زان حکم پیش — جفت جفت و عاشقان جفت خویش

هست هر جزوی ز عالم جفت خواه — راست همچون کهربا و برگ کاه

آسمان گوید زمین را مرحبا — با توام چون آهن و آهنربا

آسمان مرد و زمین زن در خرد — هر چه آن انداخت این می پرورد

کپی رایت 2019 ثابت مدیا | قوانین وب سایت
تمامی حقوق وب سایت متعلق به محمد کاظم ثابت زاده می باشد.